تبلیغات
داستان-shineeshiny - جنایت بزگ پارت هشت

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلام ب پارت هشت جنایت بزرگ اومدم به نظر خودم این پارتش خیلی قشنگ شده

تو این پارتش كی بوم جاسوس از آب در میاد و یه اتفاقی میفته

خب برید ادامه اگه نرید ادامه ضرر كردید

كی بوم:تو اینجا چیكار میكنی؟

مینهو:من باید ازت بپرسم تو از من میپرسی؟

كی بوم:راستش با یه دختری اینجا قرار دارم

مینهو:با یه دختر؟چه شكلی هست؟

كی بوم:وقتی اومد میبینیش تو برای چی اومدی؟

مینهو:راستش فهمیدیم اینجا یه ربطی به مرگ خواهر تمین داره

كی بوم:واقعا

مینهو:آره

یه دفعه تلفن كی بوم زنگ میخوره

كی بوم:مینهو چند لحضه منو ببخش

مینهو:باشه برو

كی بوم میره بیرون بار

كی بوم:سلام رییس

عقرب سیاه:كجا هستی؟

كی بوم:من بیرون بار

عقرب سیاه:زود بیا كارت دارم

كی بوم:نمیتونم

عقرب سیاه:چی؟نمیتونی؟

كی بوم:آیه دوست تمین اینجائه اگه كار اشتباهی انجام بدم بهم شك میكنه

عقرب سیاه:بكشش

كی بوم:چی؟بكشمش؟اون دوستمه من نمیتونم

عقرب سیاه:نمیخوای كه برای خانوادت اتفاقی بیفته

عقرب سیاه اینو گفت و قطع كرد

كی بوم رفت داخل پیش مینهو

مینهو:اون دختره بود

كی بوم:اره گفت نمیتونه بیاد

مینهو:واقعا

كی بوم :پس من دیگه برم

مینهو:باشه ولی بعدا باید اون دختر را نشونم بدی

كی بوم:حتما

كی بوم رفت بیرون و چند تا آدم قوی با خودش برداشت و بیرون منتظر مینهو شد

نیم ساعت بعد مینهو اومد بیرون

كی و اون آدما پشت یه دیوار قایم شدن وقتی مینهو نزدیكشون شد با چوب زدن تو شكم مینهو و مینهو افتاد روی زمین

مینهو:كی بوم تو

كی بوم:آیه من

مینهو:تو برای عقرب سیاه كار میكنی

كی بوم:تو چی فكر میكنی

كی بوم اصلحه را بر داشت و میخواست به مینهو شلیك كنه كه یه دفعه یاد یكی از خاطراطش با مینهو افتاد تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

فلش بك گذشته

موقعیت:هتل یك سال پیش

 كی بوم تو لابی نشسته بود و داشت با یه دختری حرف میزد كه یه دفعه مینهو سر رسید و نشست كنار میز

مینهو:من دوست كی بومم

دختر:از آشنایی با شما خوشبختم

مینهو:منم همینطور سو را

دختر:من سورا نیستم

مینهو:وای ببخشید فكر كردم سورایی پس حتما باید جی سو باشی

دختر:كی بوم این دخترا كین هان

مینهو:دوست دختراش

دختره بلند میشه و آبو میریزه رو كی بوم و میگه عوضی و میره

كی:خوشحال شدی

مینهو:آره

پایان فلش بك تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

كی بوم دستش داشت میلرزید

كی بوم اسلحه را از طرف مینهو گرفت اونور و اون سه تا مردی كه همراش بود را كشت

مینهو همینجوری داشت بهش نگاه میكرد

كی بوم:حالا فقط یه گلوله مونده یا من میمرم  یا تو ؟

بعد اسلحه را گذاشت رو سرش

مینهو:كی بوم این كارو نكن

كی بوم:مواظب خانوادم باش

كی بوم اینو گفت و به خودش شلیك كرد و افتاد روی زمین و غرق در خون شد مینهو رفت پیش كی بوم و اونو گرفت تو بغل

مینهو:تو نباید بمیری

كی بوم:من خیلی دوست نامردیم نه؟

مینهو:اینطور نیست باور كن

كی بوم:به تمین بگو منو ببخشه

بعد از این حرف می بوم بی هوش شد

مینهو:نههههههههه  بیدار شو     هی كی بوم تو نباید بمیری  نهههههههههه

مینهو گوشیشو آوردبیرون و به آمبولانس زنگ زد

20 دقیقه بعد آمبولانس اومد و كی بوم را با خودش برد

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

موقعیت:بیمارستان

كی بوم را بردن اتق عمل و مینهو همهمینطور پشت در منتظر بود كه یه دفعه گوشیش زنگ خورد

پرستار:آقا لطفا بیرون صحبت كنین

مینهو:باشه

مینو رفت بیرون و گوشیشو جواب داد

مینهو:الو

تمین:كجایی؟

مینهو:تو بیمارستان

تمین:بیمارستان؟برای چی؟

مینهو:كی بوم تیر خورده،بیا بیمارستان كای همه چیو برات تعریف میكنم

30  دقیقه بعد

تمین میاد پیش مینهو و مینهو همه چیزو براش تعریف میكنه

تمین:یعنی اون جزو عقرب سیاهه

مینهو:آره

تمین:پس اون میدونه كی خواهرمو كشته؟

مینهو:ّبه احتمال زیاد

تمین:عوضی

مینهو:آرام باش وقتی به هوش اومد همه چیزو از ش میپرسیم

یه دفعه دكتر اومد بیرون

مینهو:حالش خوب میشه

دكتر:خون زیادی ازش رفته ولی خوب میشه

مینهو:ممنونم آقای دكتر

دمتر:حالا نمیتونین ببینیدش

مینهو:كی میتونیم ببینیمش

دكتر سه روز دیگه

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

سه روز بعد موقعیت:بیمارستان ساعت 10:30 صبح

تمین داشت میرفت سمت اتاق كی بوم كه یه دفعه دید یه مردی از اتاقش اومد بیرون

تمین اول توجه نكرد ولی بعد دید یه عقرب سیاه رو دستاشه تمین میخواست بره دنبال مرد اما یه دفعه آژیر خطر اتاق كی به صدا در اومد

همه ی دكترا و پرستارا رفتن تو اتاق كی و بعد از 10 دقیقه اومدن بیرون

دكتر كی اومد پیش تمین و دستشو گذاشت رو شونه هاش و گفت :

 

 

 

 

 

خب تمومید

به نظر من این پارتش خیلی قشنگ بود به نظر شما چی؟

خب نظزر یادتون نره  

 

اگه نظرا زیاد باشه همین فردا داستانو میزارم

تا پارت بعد بای



[ یکشنبه 19 شهریور 1391 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ sargol ]

[ نظر بده تا همین فردا پارت بعدیشو بزارم!() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک