تبلیغات
داستان-shineeshiny - J5-Episode3

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

بسمه تعالی

شاینی داستان تقدیم میكند

.

.

.

.

.

.

.

.

تكسر به هر نهو طبق مجازات های شاینی داستان

پیگرد قانونی دارد

.

.

.

.

 نام داستان:

 j5  طراح عکس: رها  تنظیم کننده ی کلیه ی موارد:  ثارگل
 تعداد قسمت:  نا معلوم  طراح رنگ نوشته ها:  ثارگل  ویرایش کننده متن:  آتنا
 تعداد هر خط یک قسمت:  50 تا 60  طراح رنگ زمینه:  ثارگل    
 نام نویسندگان:  ثارگل و الیکا  کارگردان:  الیکا    
 

با بازی

Key در نقش J1


Sargol در نقش J2

Elika در نقش J3

Raha در نقش J4

Azita در نقش J5

و در آخر Hasti در نقشProtective Oxygen

موقعیت:دم در مرکز تحقیقات

داخل مرکز تحقیقات پر از آدم بود که از اون محافظت میکردن.

آزیتا:وایـــــــــــــــــــ...خدای من حالا چه جوری وارد اینجا بشیم؟

سارا:فراموش کردی؟ما الان هرکدوم یه نیروی خاصی داریم.

- آره،راست میگی.و رو به کی میگه:

- چی دست گیرت شد؟

کی:اینجا تمرکز ندارم،آدماش زیادن نمیدونم ذهن کی رو بخونم.با هم میریم تو

 شما بجنگید سرشونو گرم کنید تا من برم ذهن رئیسشونو بخونم.

رها:رئیسشون کیه؟

- یه فردیه به نام "کیم جونگ هیون" و دستیارش "لی تمین"

- تو اینا رو از کجا فهمیدی؟مگه نمیگفتی که نمیتونی ذهن بخونی؟

- الانم همینو میگم ولی این چیزیه که تو فکر همشون هست.

الیکا:بسه دیگه بیاید بریم تو میز گرد گرفتید دم در،من یه نقشه ای دارم.

و شروع میکنه درعرض دوثانیه بهشون میگه.

آزیتا:چرا من؟میترسم.

کی:ما پشتتیم...گو گو فایتینگ...


موقعیت:داخل مرکز تحقیقات

همه جا رو سکوت فرا گرفته بود که یهو یه دختر با چشای گریون میاد تو.

فرمانده:تفنگ دارا هدف رو نشونه گیری کنن،محافظا گارد بگیرید،همه دور

مظنون حلقه بزنن تا دستور بدم.یک...دو...ســـــــــ...

فرمانده برای چند ثانیه ساکت میشه یه چیزی توجهشو جلب کرده بود،اون

چشمای آزیتا بود چشمای گربه ایش، آزیتا هم داشت ملوس نگاه میکرد همه

برای چند ثانیه محو چشماش شده بودن...انگار یه نیرویی اونا رو به سمت

خودش میکشید. 

تو این فاصله بقیه داشتن از پشت یواشکی وارد اتاق مرکزی میشدن.

کی:من و سارا میریم تو پیش دانشمند تو و الیکا برید کمک آزیتا.

رها:باشه،مواظب خودتون باشید.

الیکا:وقتشه.آماده ای؟

رها سرشو به معنی مثبت تکون میده و از یه طرف دیگه میره.

آزیتا خودشم نمیدونست که داره چی کار میکنه ولی انگار اونا رو هیپنوتیزم

کرده بود.

الیکا آروم یه سوت میزنه و آزیتا میشنوه و خوشحال میشه و به محض اینکه

چشماشو برمیگردونه تا اونو ببینه همه از اون حالت خارج میشن.

فرمانده:این دیگه چی بود؟ما تو حالت خودمون نبودیم.این دختر عادی نیست.

دور اونجا پر از قفسه بود که توش شیشه های آزمایشی شون بود،الیکا با

سرعت هر چه تمام تر میدوئه و یه دستشم تو هوا نگه داشته بود،همونطور ک

ه میدوئید چون سرعتش زیاد بود و قدرت دستش زیاد،همه ی قفسه هارو

انداخت و شیشه ها هم افتادن و شکستن.

الیکا یه شیشه رو به بالا پرت میکنه و رها هم بالاشو باز میکنه و میاد بالا و

شیشه رو میگیره و با یه حرکت از بالا محکم میکوبش زمین و یه صدای گوش

خراشی تولید میشه و همه جا رو خاک میگیره.

فرمانده:کور خوندید...چشام جایی رو نمیبینه ولی دست و پا که دارم.

و میره خودشو به آژیر خطر میرسونه؛با این کارش سقف اونجا خودکار بسته

میشه و دیوارها باز میشن و از توشون ربات های جنگی بیرون میاد.

رها آزیتا رو از روی زمین بلند میکنه و دست الیکا رو میگیره و سوار خودش

میکنه و خواست از اونجا خارج شه که دید سفق داره بسته میشه.

آزیتا:ریسکش بالائه نرو رها ممکنه بالت آسیب ببینه.

رها:ولیــــــــــــــــــــــــ

که سقف یهو بسته میشه و اونا اون تو گیر میکنن...

سه تاشون داشتن فکرمیکردن که چیکارکنن که یه دفه بیهوش شدن و رها

میوفته زمین و بقیه که روش بودن میوفتن پایین.

فرمانده(داد میزنه):یکی بره بگیرشون ما اونا رو زنده میخوایم.

یه رباته میدوئه وسط و حالتش عوض میشه و روی زمین پهن میشه و اون

میوفتن روش(همه ی اینا در عرض 5 ثانیه اتفاق میوفته)

ربات:عملیات به پایان رسید...حالت:stand by

فرمانده:ما اگه این رباتارو نداشتیم چی کار میکردیم.

سرباز:بله اینا واقعا تیر اندازیشون خوبه،درست مواد بیهوش کننده رو زدن تو

گردنشون.


موقعیت:اتاق مرکزی

از اونور کی داشت ذهن جونگ هیونو میخوند که به یه چیزی پی برد که نباید

میفهمید...

سارا:کی...کیبوم...کیم کیبوم...چرا جواب نمیدی؟

کیبوم دست یکی رو روی شونه هاش احساس میکنه و به خودش میاد و میبینه

ساراس.

کی:چیه؟

سارا:بگو چیکار کنیم دیر شدا؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- ما اینجا چیزی رو پیدا نمیکنیم.

- یعنی چی؟نگو که اکسیژنا اینجا نیستن.

- باید بگم بله.

- پس کجان؟

- الان وقتش نیست بیا بریم.

و اومدن که برن که یه نفر جلوشون می ایسته و میگه:

- به نفع خودتونه که وایسید.

کی یه نگاهی بهش میندازه و میگه:

- کوچولو تو که اصلحه نداری مثلا میخوای چیکار کنی؟

- الان میبینی.

و درو باز میکنه و 12 تا سرباز میان تو.

کی یه نیش خندی میزنه و میگه:

- همیناان؟

بعد اون دوازده تا سه تا گروه میشن و وقتی فاصله ی بینشون کم شو کی و

سارا میبینن که الیکا و رها و آزیتا بیهوش تو دستای اینان.

یارو:اگه یه قدم از جات تکون بخوری باید تو مراسم تشیح جنازشون شرکت

کنی...


خوب این پارت تمومید.پارت بعد خیلی هیجان انگیزتر از این پارته و توش قدرت های اصلی هرکس معلوم میشه و هسی هم از پارت بعدی وارد داستان میشه.



[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 05:10 ب.ظ ] [ sargol&elika ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک