تبلیغات
داستان-shineeshiny - جنایت بزرگ پارت 9

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

خب بچه ها اومدم با پارت 9 به خانه هاتون من تو این پارت آجی فرناز را میارم داخل داستان و دیگه هیچی برید داستانو بخونید نظرم بزارید

من منتظرم

توجه تمین و مینهو هر جا كه میخوان برن با قیافه دخترونشون میرن ولی من اسم پسرونشونو میزنم

دكتر گفت:متاسفم

تمین:چی؟چی داری میگی دكتر؟یعنی چی متاسفی؟

دكتر:برید كاراشو بكنید برای انتفالش تو

تمین در حالی كه چشماش پر اشك بود گفت :اون نمرده و ما جایی هم نمیبریمش و بعد رفت تو اتاق كی و  كنار تختش نشست و دستشو گرفت

تمین(با چشمای پر از اشك):كجا میخوای بری؟هوم

تمین:مگه تو نگفته من هر جا برم تو هم با هام میای پس چرا داری تنهایی میری نامرد؟

تمین برای لحضه تحمل اشكاشو از دست داد و اشكاش همینطور میریختن رو صورت كیبوم

تمین اشكاشو از صورت كیبوم پاك كرد و گفت:بلند شو،بلندشو نكنه داری باهام شوخی میكنی؟هوم

تمین: داد زد:پاشو كیبووووووووووووووم،تو نباید بمیری،نه  نه

همه ی پرستارا ریختن تو اتاق كیبوم و تمینو گرفتن و گفتن خانم آروم باشین ولی تمین همشونو پرت كرد اونور و رفت دست كیبوم را گرفت و همینجوری گری  میكرد و میگفت:نه   نه كیبوم نه

تمین بعد از دوساعت بلند شد و اشكاشو پاك كرد و درحالی كه دستاشو مشت كرده بود گفت انتقامتو میگرم كیبوم مطمئن باش و یه نگاهی به كیبوم كرد و رفت بیرون

موقعیت:خانه لاولی گرلز همه بچه ها دور هم جمغ شده بودن

شیوون و كیو هیون داشتن با هم تخته بازی میكردن

ساری و شیرین داشتتن  لباسایی كه جدید خریده بودن را نشان هم میدادن

آوریل و رها داشتن فیلم ترسناك نگاه میكردن ،آوریلم هی رها را میترسوند

نگینم داشت غذا میخورد مینهو هم كنارش نشسته بود و داشت اذیتش میكرد

كه یه دفعه تمین با چشمای لشك آلود اومد تو و همه ساكت شدن

مینهو:چی شده ته یون

تمین(ته یون):ك...ی ب...و...م

مینهو:كی بوم چی؟

تمین:كی بوم م...ر...د

مینهو از جاشش بلند شد و گفت:چی؟

تمین:همون چیزی كه شنیدی عقرب سیاه كشتش

مینهو:هان و بعد مینهو زد زیر گریه

شیوون:كی بوم كیه؟

مینهو:دوست پسر سابق من

تمین ذفت تو اتاق و یه گوشه نشست كه یه دفعه شیوون در زد

شیوون:میتونم بیام تو؟

تمین:آیه

شیوون:میخوای چیكار كنی؟

تمین:هوم یعنی چی؟میخوام چیكار كنم؟

شیوون:من باهاتم بیا انتقام بگیریم

تمین:هان

ساری:منم هستم

تمیت خیلی تعجب كرده بود كه یه دفعه ساری گفت:عقرب سیاه پدر و مائرمونو كشتن ما هم میخوایم از اون انتقام بگیریم

تمین:باشه ولی اول باید یه چیزیو بدونید

شیوون:چی؟

تمین:درو بببند تا بهتون بگم

تمین كلاه گیسشو در اورد و گفت :من پسرم

شیوون و ساری سنگ كپ كرده بودن و نمیدونستن چی بگن برای دو ثانیه همشون ساكت بودن تا اینكه ساری گفت:مینهو هم پسره؟

كه یه دفعه مینهو هم اومد داخل و گفت آره منم پسرم

تمین:قول بدین به كسی چیزی نگین حتی دوستاتون

شیوون:باشه من برای نابود كردن عقرب سیاه هر كاری میكنم و بعد دستشو گذاشت رو دست تمین،مینهو هم دستشو گذاشت روی دست شیوون

شیوون یه نگاه به ساری انداخت و گفت تو چرا دستتو نمیزاری

ساری هم بعد از حرف شیوون دستشو گذاشت رو دست مینهو و اونا قول دادن تا عقرب سیاه را نابود كنن بعد تمین همهی ماجرا را برای شیوون و ساری تعریف كردو شیوونم تمو ماجرای پدر و مادرشو برای تمین و مینهو تعریف كردن

--------------------------------------------------------------------------موقعیت:روز بعد قبرستان

خانواده كیبوم ،كیبوم را آورده بودن تا خاكش كنن

فرناز خواهر كیبوم همینجوری داشت گریه میكرد كه یه دفعه تمین و مینهو را دید و اومد پیششون

فرناز:میخواین چیكار كنین؟

مینهو:چی؟

فرناز:عقرب سیاه را میگم

تمین:هوم

فرناز:اون پلیسه بهم گفت عقرب سیاه برادرتونو كشته

تمین و مینهو به هم نگاه كردن و گفتن پلیس

خب تمومید نظر یادتون نره

بای بای



[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ sargol ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک