تبلیغات
داستان-shineeshiny - J5-episode4

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

episode4
بسمه تعالی

شاینی داستان تقدیم میكند

.

.

.

.

.

.

.

.

تکثیر به هر نهو طبق مجازات های شاینی داستان

پیگرد قانونی دارد

.

.

.

.

 نام داستان:

 j5  طراح عکس: رها  تنظیم کننده ی کلیه ی موارد:  ثارگل
 تعداد قسمت:  نا معلوم  طراح رنگ نوشته ها:  ثارگل  ویرایش کننده متن:  آتنا
 تعداد هر خط یک قسمت:  50 تا 60  طراح رنگ زمینه:  ثارگل    
 نام نویسندگان:  ثارگل و الیکا  کارگردان:  الیکا    
 

با بازی

Key در نقش J1


Sargol در نقش J2

Elika در نقش J3

Raha در نقش J4

Azita در نقش J5

و در آخر Hasti در نقشProtective Oxygen

یارو:اگه یه قدم از جات تکون بخوری باید تو مراسم تشیح جنازشون شرکت کنی.

کی هیچی نمیگه و تسلیم میشه.

سربازا میان دستای اونا رو میبرنشون تو یه اتاقی که اسمش اتاق مجازات بود .


 موقعیت: اتاق مجازات

 دستاشونو به دیوار بستن.دورشون پر بود از نور های لیزر که اگر یه میلیمتر تکون

میخوردن میمردن!

جونگ هیون:خوب..خوب..خوب.پس شمایید که اکسیژنای ما رو دزدید؟

کی:ما چیزی ندزدیدیم.

الیکا و آزیتا و رها به هوش میان و به حرفاشون گوش میکنن.

جونگ هیون:دروغ نگو.

کی:راست میگم ما چیزی...

- ساکت شو.بسه دیگه دروغ نگو.و دستشو میبره پشتش و یه علامت میده.

یهو یه شوک الکتریکی به آزیتا میزنن و آزیتا جیغ میزنه و بی حال میشه.

کی:به اون کاری نداشته باش.من بهت میگم کجاس.

- پس بالاخره به حرف در اومدی؟ادامه بده.

- اونا تو بدنمونن.

تمین:هاهاها...منم تو بدنم رنگین کمون دارم میخوای لباسمو درآرم نشونت بدم؟

- شوخی نمیکنم.جدی میگم.اون روز،وقتی که شما داشتین اون جی سوما رو میساختین

ما اون بیرون بودیم و بعد از آتیش سوزی اکسیژناتون ریخت روی ما.

تمین در گوش جونگ هیون:حالا میخواید چیکار کنید؟

جونگ هیون آروم میگه:نگهشون میداریم و اکسیژنارو از بدنشون در میاریم.

- اما اینطوری که....

جونگ هیون حرفشو کامل میکنه:اونا میمیرن.

کی داشت ذهنشو میخوند و همه چیزو فهمید.

جونگ هیون دکمه ساعتشو میزنه و چند تا سرباز میان تو و چند تا دسگاه روی سر و

دست و پاهای هر کدوم وصل میکنن.


بعد از چند دقیقه

جونگ هیون:تمین.

- بله قربان.

- برو جواباشو برام بخون.

تمین میره سمت دستگاه و جواباشو براشون میخونه:

نام:کیبوم   توانایی:خوندن ذهن دیگران و نگه داشتن زمان برای یک دقیقه.

نام:سارا    توانایی:تولید اشعه ی کشنده از موهایش هنگامی که آنهارا به دور خود حلقه

کرده است.

نام:الیکا    توانایی:خرد کردن و از بین بردن همه چیز.هنگامی که احساس خطر میکند

توانایی دستها و بدنش 100 برابر یک فرد معمولی میشود.

نام:رها    توانایی:داشتن بال و قابلیت پرواز و توانایی ایجاد طوفان و گرد و غبار.

نام:آزیتا   توانایی:هیبنوتیزم کردن مردم و تولید لیزر کشنده از چشمانش.

بچه ها خودشونم که داشتن اینا رو میشنیدن به توانایی های خودشون پی برده بودن و تو

شک گیر کرده بودن.

کی حس کرد یکی داره از درون صداش میکنه.اطرافشو نگاه کرد و دید که سارا داره یه

 جوری نگاش میکنه.

ذهنشو خوند و فهمید که سارا یه نقشه ای داره و یه چشمک به معنی این که منظور اونو

فهمیده بهش زد.

سارا که دیگه از توانایی هاش باخبر شده بود میخواست ازشون استفاده بکنه.

سارا موهاشو آروم از زیر نور های لیزر رد کرد و به دکمه قطع لیزر رسوند و اونو

 زد.تا جونگ هیون بیاد دستور تیر اندازی بده سریع الیکا از فرصت استفاده کرد و

رفت با دستاش زنجیرای دست بقیه رو پاره کرد و همه آزاد شدن.آزیتا با چشماش یه

لیزر به دستای جونگ هیون زد و پوشه ای که تو دستش بود افتاد و کی سریع زمانو

 متوقف کرد.

رها آماده بود و بالاشو باز کرده بود.

کی:آزیتا کجا میری ما فقط 60 ثانیه وقت داریم.

آزیتا:باید اون پوشه رو بردارم شاید اطلاعات مهمی توش باشه.

و میره و اونو بر میداره و همه سوار رها میشن و میرن.اما یک دقیقه گذشته بود و هلی

 کوپترای جنگی دنبالشون اومده بودن.

رها پشت سرشو نگاه کرد و یه طوفان درست کرد که همشون توش گیر کردن وبه این

ترتیب با کمک همدیگه از دست اونا فرار کردن.


موقعیت:توی خونه

وقتی میرسن خونه همشون بی حال رو زمین میوفتن و استرتحت میکنن که یهو آزیتا داد

میزنه:

- ایناهاش پیداش کردم.

الیکا:داری جدول حل میکنی؟

- نه،جای اکسیژن سومی تو این پرونده نوشته شده؛میدونستم یه چیز مهمی تو این

هست.وگرنه از اول تا آخرش که جونگ هیون اینو تو دستش نمیگرفت.

اسمش اون کسی که اینا رو پیش گذاشتن هستیه،ولی خودشونProtective Oxygenصداش

میکنن.

سارا:چرا معطلین؟بیاید بریم پیشش.

همه آماده میشن تا برن اونجا و بالاخره بعد از دو روز و یه شب گشتن خونه ی اونو

توی یه جنگل از ججو پیدا میکنن.


موقعیت:داخل جنگل،پشت درختا

رها:چرا اینجا انقدر پرته؟

الیکا:عزیزم اکسیژنا مثل املاک نیستن که قدم به قدم پر باشه.فقط الان همین یکیه.

کی:خوبه اینجا محافظ نداره.

آزیتا:همچین جایی به این پرتی عمرا سرباز بخواد.هیچ آدمی نمیتونه اینجا رو پیدا کنه.

- خوبه،چون ما که آدم معمولی نیستیم.


موقعیت:خونه هستی

هستی داشت به اکسیژن نگاه میکرد و آروم گریه میکرد.

بچه ها در میزنن و هستی با شنیدن صدا به خودش میاد و میره در رو باز میکنه.

هستس وقتی اونا رو میبینه در رو میبنده اما کی پاشو میذاره لاش تا بسته نشه.

هستی عصبانی میشه و صورتش قرمز میشه.

کی:لطفا آتیش پرت نکن.

هستی:تو از کجا میدونی من چیکار میخوام بکنم؟

- من در مورد خوانوادت هم همه چیو میدونم.

هستی تا این حرفو میشنوه راهو باز میکنه تا بیان تو.

فلش بک


موقعیت:تو خونه

رها:دیگه چی نوشته؟

آزیتا:اینکه اون دانشمند دیوونه(جونگ هیون)یه بار اومده که کاری کنه تا آدما مقابل

 آتیش نسوزن و آزمایشش رو روی هستی امتحان میکنه و با شکست روبرو میشه و از

اون موقع یه بعد هستی وقتی عصبانی میشه داغ میکنه و هروقت بخواد میتونه از خودش

آتیش پرت کنه و همه جا رو با خاک یکسان کنه و.......چـــــــــــــــــــــــــــی؟

الیکا:چی شد بگو دیگه مردیم از جَو.

آزیتا:جونگ هیون آخرین اکسیژن رو داده به اون تا ازش محافظت کنه و هر کی

خواست اونو بگیره هستی بکشش.وهستی روبرده به یه جای دور افتاده تا کسی اونو

نشناس و خوانوادش رو گروگان گرفته تا اگر هستی کار اشتباهی کرد اونا رو بکشه.

سارا:پس چرا معطلین بیاین بریم.


پایان فلش بک

خوب چطور بود؟خوشتون اومد؟خوب جنایی بود؟من که خودم عاشقش شدم منتظر نظراتونم



[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک