تبلیغات
داستان-shineeshiny - پسران برتر از گل پارت 11

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

 

سلام بچه ها باید بگم داستان كم كم داره تموم میشه

و اینكه بعد از تموم شدن این داستان من یكی از اون دو تا داستان ها را میزارم پس بهم بگید دوست دارید كدوم داستان را اول بزارم كمدیه یه عاشقانه

خب دیگه حرفی نمونده برید ادمه

مینهو:آخه من اولین باره یه دختری كنارمه برای همین خوابم نمیبره

نسیم روشو كرد طرف مینهو و گفت:میخوابی یا اینكه بزنمت؟

مینهو:میخوابم عزیزم

نسیم:خوبه پس

مینهو و نسیم هر دو خوابیدن

خلاصه صبح شد و مینهو و نسیم از اون مرد و زن تشكر كردن و امدن لب جاده

نسیم:حالا چیكار كنیم؟

مینهو:ماشین میگیریم میریم دیگه

نسیم:نه

مینهو:چرا

-چون چ چسبیده به را ........نه

مینهو داد میزنه نسیم

نسیم میشنه رو زمین و گریه میكنه

مینهو:وای چقدر تو لوسی

نیم:اولا همینی كه هست دوما ترسدم

مینهو:ببخشید عزیزم خوب شد

نسیم :آره ولی من با ماشین نمیام

-چرا؟

-میترسم دوباره

-چیزی نمیشه عزیزم

-پس یه ماشین بگیر بریم

-اطاعت میشه سرورم

خلاصه مینهو یه ماشین میگیره و هر دو میان به سمت شهر

----------------------------------------------------------------------------------------------------

موقعیت:خانه كی

رینگ رینگ

كی بوم  در حالی كه خواب بود با چشمای نیمه بباز بلند میشه و در را باز میكنه و با صدای بلند میگه میدونی ساعت چنده

نگین:آره ساعت 7:30

كی:من كه نگفتم بگی ساعت چنده؟!

نگین:خودت گفتی

كی:آه خدای من ،اینجا چیكار میكنی؟

نگین :برات صبحونه درست كردم

كی بوم چون خیلی گشنش بود گفت بیا تو

نگین هم اومد تو

نگین:.ای چه خونه قشنگی

كی بوم:حالا چی درست كردی؟!

نگین:كیك برنجی

كی بوم:فقط همین

نگین:كیك برنجی های من فرق میكنن

كی بوم یكیشو برداشت و گذاشت تو دهنش و چشماشو بست و چند تا صدا از خودش در اورد و گفت خوشمزه است

یه دفعه گوشی كی بوم زنگ خورد كی بوم رفت سمت گوشیش و دید باباشه برای همین جواب نداد

نگین:چرا جواب نمیدی؟كیه؟من میتونم جواب بدم؟

كی بوم:بیا جواب بده

نگین گوشیو از دست كی گرفت و گفت سلام

بابای كی:شما؟

نگین:م..ن من دوست دخترشم

كی بوم یه دفعه یه چشم غره به نگین كرد

بابای كی:كه اینطور؟! اون كی دوست دختر گرفته؟خودش كجاست؟

نگین:كی بوم كجاست؟!

كی با دستش اشاره كرد و میگفت بگو من نیستم

نگین:نیستش

بابای كی:پس تو چرا گوشیشو جواب دادی

نگین:چوووون.......از ماشین رفته بیرون یه چیزی بخره

بابای كی:كه اینطور بگو بعدا باهام تماس بگیره

نگین:باشه خداحافظ

بعد گوشی را قطع كرد

كی بوم:دوست دختر

نگین:آه تو اون لحضه فقط همین به ذهنم رسید

كی بوم:راستی تو از كجا فهمیدی خونه ی من كجاست؟

نگین:تعقیبت كردم

كی:چی؟!

كی: برو بیرون

نگین:هوم

كی دست نگینو گرفت و كردش بیرون و گفت دیگه از این ورا پیدات نشه

نگین م از پشت در گفت :چیییییییی؟صدا نمیاد....بای

كی بوم:از دست این دختر

كه یه دفعه گوشی كیبوم زنگ خورد نگاه گوشیش كرد دید پدرشه گوشی را یرداشت و گفت :الو

پدر كی:سلام پسرم خوبی

-آره خوبم كاری داشتید

-میخواستم ببینمت

-كجا؟كی؟

-امروز عصر رودخانه هان

-كار دارم

-چیكار داری؟

-با یه نفر قرار دارم

-با دوست دختر جدیدت

-آیه با همون دختره

-به مایسا خیانت كردی كی بوم پرید وسط حرفش و گفت من به اون خیانت نكردم اون كسی بود كه منو ول كرد و رفت

-آره حق با توئه ولی اون فراموشی گرفته

-زمانی كه برای تحصیلم میخواست بره خارج فراموشی گرفته بود

-آیه تو حق داری این چیز ها را بگی

-اگه كاری ندارید خداحافظ

-باشه پسرم خداحافظ

كی بوم گوشی را قطع كرد و نشست روی زمین و گریه كرد و گفت اولین باره بهم گفتی پسرم ،چرا زود تر اینو بهم نگفتی پدر؟؟؟ یه دفعه یه نفر زنگ زد كیبوم در را باز كرد

نگین:گوشیمو جا گذاشتم یه دفعه چهره ی كیبومو دید و دیگه هیچی نگفت

كی بوم نگینو بغل كرد و گفت نگین فقط پنج دقیقه اینطوری باش

نگین:باشه ولی..

كیبوم:چیزی نگو بعدا خودم همه چیز را برات توضیح میدم

----------------------------------------------------------------------------------------------------

موقعیت:بازار میونگ بوك

ساری و مهشاد داشتن تو بازار قدم میزدن كه یه دفعه  رسیئن به مغازه سی دی فروشی ساری گفت:من سی دی میخوام

مهشاد:سی دی؟برای چی؟

ساری:بیا بریم

مهشاد:باشه ولی زود باش من كار دارم

ساری:باشه

با هم رفتن داخل كه یه دفعه جونگ هیون و اونیو را دیدن كه دارن سیدی انتخاب میكنن

ساری دست مهشاد را گرفت و كشوندش یه طرف دیگه

خلاصه هر چهار تاشون سی دی هاشونو انتخاب كردن و اومدن پای صندوق جونگ هیون دست كرد تو جیبش ولی كیفش نبود

اونیو:كیفت نیست؟!

جونگ هیون:آیه نیست

اونیو:حالا چیكار كنیم ؟منم كیف پولم همرام نیست

مهشاد:من حساب میكنم

یه دفعه ساری به مهشاد یه چشم غرنه كردولی مهشاد به ساری اهمیت نداد و پول سی دی پسرا را هم حساب كرد اونا از مغازه اومدن بیرون كه یه دفعه اونیو گفت:مهشاد خانم میاید با من قدم بزنید؟

مهشائد با كمال میل

بعد مهشاد رو به ساری كرد و گفت:ساری جون میتونی خودت بری من یكم كار دارم بای

ساری:مهشادد

جونگ هیون:بیا با ماشین من بریم

ساری:نه لازم نكرده ،میخوام پیاده روی كنم

----------------------------------------------------------------------------------------------------كی بوم هنوز نگین را تو بغل گرفته بود كه یه دفعه مایسا اومد و گفت:كی بوممم

كی بوم از بغل نگین بیرون اومد و گفت :مایسا

مایسا:همه چیزو فهمیدم؛همه چیز یادمه

كی بوم:مایسا

مایسا:ولی دیگه فایده ای نداره

بعد مایسا با سرعت از اونجا رفت بیرون و كی بوم هم دنبالش رفت

.

.

.

خب تمومید

تا پارت بعد بای بای



[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 07:31 ب.ظ ] [ sargol ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک