تبلیغات
داستان-shineeshiny - حكایت من و تشكرنامه

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلام بچه ها خوبید ؟

من كه خوبم

شما چطورید

بچه ها من همیشه با خودم میگفتم چرا گروه شاینی را دیدم؟چرا دوستم آذر را دیدم؟چرا آذر باعث شد من این سایتو بزنم

چرا؟

چرا؟

همش همچین چیزایی تو ذهنم بود و از خدا میپرسیدم حكمت اینا چیه؟

تا اینكه دیروز جواب همه ی چراهامو گرفتم

هر چرایی جوابی داره و من خوشحالم كه جواب اینا چرا ها را پیدا كردم

بچه ها از اول اول براتون تعریف میكنم اگه حوصلتون هست بخونین به نظر من جالبه

بچه ها من كلاس چهارم دبستان یه دوستی داشتم به نام غزل من با غزل خیلی صمیمی شدم با هم كلی خوش بودیم و من تو این مدت خیلی بهش وابسته شدم تا اینكه بعد از دوسال غزل نمیدونم بخاطر چه موضوعی رفت آمریكا منم خیلی ناراحت بودم همش گریه میكردم و روابط اجتماعیم خیلی ضعیف شده بود

با كسی حرف نمیزدم و دیگه اون دختر شلوغ نبودم

خودمم از این موضوع زجر میكشیدم و از خئا میخواستم كه منو از این بلا نجات بده

خلاصه سوم راهنمایی بودم كه من شاینی را شناختم درموردشون اطلاعات كسب كردم و غیره و كلی دوستشون داشتم و فكر میكردم من تنها كسی بودم كه شاینی را میدوستیدم

تا اینكه رفتم دوم دبیرستان و روز اول وقتی به دوستم مریم گفتم شاینی را میشناسی و اون گفت آره خیلی تعجب كردم و تو خونه به مامانمم درمورد مریم گفتم و خلاصه روز دوم من وقتی رفتم مدرسه وسط دوستم آذر و مرضیه نشستم و باهاشون حرف میزدم و.........

(راستشو بخواید من فكر میكردم یه وبلاگ داشتن كار خیلی سختیه و فقط آدمای فیلسوف از پسش بر میان)

خلاصه وقتی با آذر آشنا شدم فهمیدم كه اون یه وبلاگ داره منم با خودم گفتم وقتی آذر وبلاگ داره چرا من نداشته باشم

خلاصه من وقتی سایت های داستان شاینی را دیدم تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم و خلاصه وبلاگمو افتتاح كردم دیگه

تا اینكه دوستهای خوبی مثل شما را پیدا كردم و شما باعث شدید زندگی من عوض شه میدونید چرا زیرا الان میفهمید چون من بهتون میگم

مهشاد من وقتی با تو صحبت كردم و تو را شناختم و با هم دعوا كردیم فهمیدم چه فایده ای داره دعوا كردن و چه فایده ای داره من الكی خودم و دیگری را ناراحت كنم پس من بخاطر تو فهمیدم كه این كار سودی نداره و هروقت كه از دست كسی عصبی میشم یاد تو میفتم و خشممو میخورم ممنون دوست عزیزم مهشاد جون

 

 

داداش كی عزیزم تو باعث شدی من بتونم حرف دلمو بزنم و از چیزی خجالت نكشم؛باعث شدی من غم هایی را كه داشتم را فراموش كنم و اونا را خالی كنم ممنونم داداشی گلم

 

 

نگین من وقتی تو را دیدم فهمیدم كه آدم باید حرفشو بزنه و از چیزی نترسه و از حقش دفاع كنه ممنون آجی گلم

 

 

 

آیدا جونم تو باعث شدی من یه دختر شوخ طبع و بامزه و یاد بگیرم چطوری سر به سر مردم بزارم چون همیشه تو منو میخندوندی

 

نسیم جون و مهسا جونم شما به من مهربونیتونو یاد دادید و مهسا اینو بهم یاد دادی كه نباید درمورد كسی قضاوت كنم خیلی دوستتون دارم

 

 

جسی جونم تو باعث شدی من منطقی تر به دنیا نگاه كنم و همه چیز را به طور واقعی و اصلی خودش ببینم ممنون آجی گلم

حالا نتیجه گیری

من كلی غمگین بودم و از خدا خواستم كه منو از این بلا نجات بده و خدا هم شاینی و آذر را پیش پای من گذاشت تا یا شما دوستای گلم آشنا بشم تا شما همونطوری كه گفتم به من كمك كنید

پس من دیگه غمگین نیستم و فهمیدم هر چیز خدا حكمتی داره و جواب چرا هامو گرفتم

امیدوارم شما هم جواب چراهاتونو بگیرید

مرسی دوستای گلم كه به من كمك كردید

یك دنیا ممنونم



[ چهارشنبه 24 آبان 1391 ] [ 09:43 ب.ظ ] [ sargol ]

[ نظرات() ]


نمایش نظرات 1 تا 30
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک