تبلیغات
داستان-shineeshiny - secret magic/3

داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

سلام بچه هااااااااااااااااا

اینم پارت 3

اگه مایل به خوندن كل داستان هستید متیونید به وبلاگ زیر مراجعه كنید

http://shinee501-story.mihanblog.com

خب دیگه حرفی نمونده برید ادامه

________________________________

تمین:چی میگین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ماری و پانی:تمین؟؟؟؟؟؟؟؟

تمین:مگه جن دیدید؟؟؟؟؟؟

ماری:نه ولی تو....

تمین:اینجا امدنم عجیبه؟؟؟؟

پانی:آره چرا اومدی نكنه اومدی ما را اذیت كنی؟؟؟؟؟؟؟

تمین:از كجا میدونید؟؟؟؟؟؟

ماری:مگه تو كاری غیر از این نداری منحرف

تمین:تو این مدرسه همه منحرفن

ماری:بزار اصلاح كنم همه به جز مینهو

تمین یه لبخند میزنه و میگه من و مینهو قدرت و اخلاقمون درست مثل همه

پانی:نه مینهو اینطور نیست

تمین:من خودم مچشو گرفتم

پانی و ماری صورتشونو میبرن نزدیك صورت تمین و میگن با كی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تمین:از خودش بپرسین

ماری:پس دروغ میگی

تمین:میخوای جریانشو بذونی؟؟؟؟

پانی:جریان چی؟؟؟؟؟؟

تمین:چریان اینكه چرا همه تو این مدرسه منحرفن

ماری:تو میدونی؟؟

تمین:آره ولی مینهو هم میدونه چرا بهتون نگفت

پانی:اون مهم نی بگو جریانو

تمین:كدوم جریان؟؟؟؟؟؟؟؟

ماری:اه بگو دیگه

تمین:راستشو بخواید 14 سال پیش وقتی من 6 سالم بود یكی از استادهای مرمون به یه استاد زن.....كرد بعدش اون زنه خودشو كشت ولی روحش مدرسه ی ما را ول نكرد و مدام ما را اذیت میكرد یه روز كل مدرسه رفته بودیم اردو نزدیكی های یه غاری من و مینهو با هم رفتیم تو اون غاره

پانی:تو و مینهو؟؟؟؟

تمین:ارهاون موقع ما با هم دوستای صمیمی بودیم

ماری:پس چرا الان دشمنین؟؟؟؟؟؟؟

تمین:من بهش خیانت كردم

ماری:چی؟؟؟؟؟؟تو

تمین اشك تو چشماش جمع میشه و میگه میزارین داستانو بگم

پانی یكی میزنه تو دست ماری و ماری هم متوجه میشه و میگه بگو

تمین:ما داشتیم اونجا بازی میكردیم كه یه دفعه گم شدیم و كلی اونجا موندیم تا اینكه بالاخره مینهو گفت بیا راه خروج را پیدا كنیم

من اولش مخالف بودم ولی بعد قبول كردم خلاصه ما كلی تو غار پر خوردیم كه یه دفعه روح اون استادمونو دیدیم و باهاش حرف زدیم ولی یه دفعه من عصبانی شدم و بهش سنگ پرتاب كردم

پانی:چرا عصبانی شدی؟؟؟؟؟؟

تمین:چون بهش گفتم چرا ما را اذیت میكنی..ما كه گناهی نداریم اونم گفت حقتونه

ماری:عجب زنی بوده

پانی:تو برای یه بوسه خودتو كشتی بعد اون زنه

تمین:چه بوسه ای؟؟؟؟؟

ماری:هیچی...ادامه بده

تمین:خلاصه مطلب اون زنه یه جادویی استفاده كرد و گفت كه ازاین به بعد همه تو این مدرسه منحرف میشن و شما دو تا یه روزم نمیتونین بدون اون نیاز زندگی كنین

ماری:چه نیازی؟؟؟

پانی یكی میزنه تو سر ماری و میگه خاك بر سرت

ماری:چرا میزنی دردم میاد

پانی:چجوری باطل میشه؟؟؟؟؟؟

تمین:باید من و مینهو عشق واقعیمونو پیدا كنیم و بریم تو اون غار و تو نیمه شب همون روز اونا را ببوسیم

پانی:آهان...خب روزش كیه؟؟؟؟؟؟

تمین:نمیدونیم

ماری:چرا تو همه ی قصه ها نیمه شبه..ماری داشت این حرفو میزد كه یه دفعه جونگ هیون اومد بیرون و و رو به تمین كرد و گفت تو اینجا چیكار میكنی؟؟؟؟؟؟

تمین:......

جونگ هیون دست ماری را میگیره

تمین یه لحضه به چشمای جونگ هیون نگاه میكنه  ماجرا را میفهمه

تمین:دستشو ول كن

جونگ هیون:ول نمیكنم

تمین:رو حرف ارشدت حرف میزنی

جونگ هیون:دستشو ول كنم میخوای كجا ببریش؟؟

تمین:اتاق خودم

ماری و پانی به تمین نگاه میكنن

جونگ هیون:نمیشه مگر اینكه خودشون بخوان

جونگ هیون به ماری نگاه میكنه

ماری:من میخوام برم

پانی:هاننننننننننننن

مای رو به پانی:بیا با هم بریم

پانی:نههههه

تمین دست ماری را از تو دست جونگ هیون ول میكنه و دست پانی و ماری را میگیره و میكشونه میبره

موقعیت:اتاق تمین

تمین میره میشینه رو مبل و پانی و ماری هم میشینن رو مبل جلویی

یه دفعه گوشی تمین زنگ میخوره

تمین:ببخشید

دخترا:عیب نداره

تمین میره تو اتاق و میگه چیه كیبوم

كیلوم:چرا از بدنمینهو اومدی بیرون؟؟؟؟؟؟

تمین:من شبا نمیتونم با لباس بخوابم برای همین اومدم بیرون

كیبوم:خب لباستو در میاوردی

تمین:مینهو كه اینطوری نیس شك میكردن

كیبوم:آهان

تمین:راستی ماری را بوسیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كیبوم:آره

تمین:خب چطور بود؟؟؟؟؟

كیبوم:منو ارضا نكرد

تمین:یعنی منو

كیبوم:تو كه از من بدتری

تمین:اوكییییی خب پس بایی

كیبوم بای

تمین تلفنو قطع میكنه و میره پیش دخترا و میگه چی میخورین پانی و ماری با هم:قهوه

تمین یه ورد میخونه و قهوه درست میشه و بعد قهوه را میده به اونا

دخترا تو ذهنشون با هم حرف میزنن

مای:از چاله خلاص شدیم افتادیم تو چاه 98765432198763456908754443214576890متری

پانی:چه چاه عمیقیه

ماری:آخه اون تمینه مگه ندیدی خودش چی گفت

پانی:چی گفت؟؟؟

ماری:گفت هر روز باید

تمین:نگران نباشین من اموز كار خودمو كردم

پانی:هانننن

تمین:تو ذهنتون درباره ی من غیبت نكنین

ماری سرشو میاره پایین و میگه ببخشید

تمین:غدا خوردین:؟
ماری و پانی:آره

تمین:خب شما كجا میخوابین...تمین هنوز حرفش تموم نشده بود دخترا بیهوش شدن

تمین میره بالای سرشون و میگه قهوه عالیه ..همیشه درست كار میكنه

تمین یه ورد خوند   یه تخت درست شد ماری را با اشاره انگشتاش گذاشت اونجا و پانی را بغل كرد و با خودش برد تو اتاقش خوابوندش رو تخت خواست لباساشو عوض كنه...تا دو تا از دكمه هاشم باز كرد  ولی یه دفعه پشیمون شد و یه وردی خوند و یه لباس خواب خوشگل رفت تن پانی بعد تمین لباسشو در آورد و رفت پیش پانی خوابید

موقعیت:صبح اتاق تمین

پانی و تمین تو بغل هم دیگه خوابیده بودن كه یه دفعه پانی چشماشو باز میكنه و میبینه كه تو بغل تمین خوابیده پانی میاد جیغ بزنه كه تمین دهنشو میگیره بعد یه وردی میخونه كه ماری صداشونو نفهمه بعد دستشو از دهن پانی برمیداره

پانی:كثافت...نقشت این بود

تمین:ما كه كای نكردیم

پانی:همین كه پیشم خوابیدی و لباسمو عوض كردی كافیه حتما تو شب ...نه

تمین یه وردی میخونه و لباس پانی عوض میشه

تمین:لباستو اینطوری عوض كردم

پانی چون دید راست میگه گفت ببخشید ولی بازم عصبانیم

(لباس پانی..همون لباسه كه تمین با جادو درستش كرد)

پانی با عصبانیت از  اتاق تمین میره بیرون وقتی میره بیرون همه نگاه اون میكنن

تمین نشت روی مبل و با خودش گفت یه روز كه خواستی آدم باشی باورت نمیكنن

یه دفعه زنگ در به صدا در اومد تمین رفت در را باز كرد و دید نگین و تاراست

تمین:سلام

تارا و نگین:سلام

تارا:نمیخوای بزاری بیایم توووووو

تمین اومد بزاذه دختره برن تو ولی یادش اومد كه ماری دداخله

تمین در را مچكم میگیره و میگه خونه بهم ریختس

نگین:عیب نداره بزار بیایم تو

تارا:مگه ما غریبه ایم

تمین:نهههههه

تارا:تازشم از اون نوشیدنی خوبا گرفتیم

تمین:بعدا.....برین دیگه

تارا:اوهوووووووو

ماری:تمین شی من

نگین:پس ماجرا از این قرار بود

تارا:موندیم اگه استادا بفهمن چی میشه

نگین و تارا اینو میگن و میرن

درپارت بعد میخوانید

موقعیت:سالن دبیرستان

تمین دست نگینو میگیره

نگین:ولم كن ...پسره ی هوس باز

تمین:باور كن ماجرا اون طوری كه فكر میكنی نیس

نگین:وقتی به استاد گفتم معلوم میشه

نگین اینو میگه و میره تمینم دستشو میگیره و میكشه و اونو میبوسه

 

 

 

خب تمومید باااااااااااای

نظر فراموش نوشه

 





طبقه بندی: secret magic،

[ جمعه 28 تیر 1392 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ sargol ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک