داستان-shineeshiny

شاینی فقط یه دونه است ،همیشه عاشقتون می مونیم.

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ داستان-shineeshiny خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

episode4
بسمه تعالی

شاینی داستان تقدیم میكند

.

.

.

.

.

.

.

.

تکثیر به هر نهو طبق مجازات های شاینی داستان

پیگرد قانونی دارد

.

.

.

.

 نام داستان:

 j5  طراح عکس: رها  تنظیم کننده ی کلیه ی موارد:  ثارگل
 تعداد قسمت:  نا معلوم  طراح رنگ نوشته ها:  ثارگل  ویرایش کننده متن:  آتنا
 تعداد هر خط یک قسمت:  50 تا 60  طراح رنگ زمینه:  ثارگل    
 نام نویسندگان:  ثارگل و الیکا  کارگردان:  الیکا    
 

با بازی

Key در نقش J1


Sargol در نقش J2

Elika در نقش J3

Raha در نقش J4

Azita در نقش J5

و در آخر Hasti در نقشProtective Oxygen


ادامه مطلب

[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 04:17 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


سلامتو این پست عکسای کلیپ جدید شاینی رو بری کسایی که نمیتونن کلیپش رو دانلود کنن میذارم.

اینو سیو کنین تا تو اندازه واقعیش ببینید




بقیش اینجاست

[ چهارشنبه 22 شهریور 1391 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


episode3

فرمانده:کور خوندید...چشام جایی رو نمیبینه ولی دست و پا که دارم.

و میره خودشو به آژیر خطر میرسونه؛با این کارش سقف اونجا خودکار بسته

میشه و دیوارها باز میشن و از توشون ربات های جنگی بیرون میاد.

رها آزیتا رو از روی زمین بلند میکنه و دست الیکا رو میگیره و سوار خودش

میکنه و خواست از اونجا خارج شه که دید سفق داره بسته میشه.

آزیتا:ریسکش بالائه نرو رها ممکنه بالت آسیب ببینه.

رها:ولیــــــــــــــــــــــــ

که سقف یهو بسته میشه و اونا اون تو گیر میکنن...

سه تاشون داشتن فکرمیکردن که چیکارکنن که یه دفه بیهوش شدن و رها

میوفته زمین و بقیه که روش بودن میوفتن پایین.

فرمانده(داد میزنه):یکی بره بگیرشون ما اونا رو زنده میخوایم.

یه رباته میدوئه وسط و حالتش عوض میشه و روی زمین پهن میشه و اونا

میوفتن روش(همه ی اینا در عرض 5 ثانیه اتفاق میوفته)

ربات:عملیات به پایان رسید...حالت:stand by



[ دوشنبه 20 شهریور 1391 ] [ 03:46 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


episode 2

موقعیت:كارخانه

بچه ها میرن نزدیك كارخانه اما اون مسئوله نمیزاره از محدوده ی مشخص شده برن اونور

الیكا:حالا چیكار كنیم

كی :خودم درستش میكنم

كی چشماشو بست و یه دفعه همه چی از حركت ایستاد

سارا:چیكار كردی كی؟

كی: زمانو متوقف كردم

رها:حالا چه شكلی هست؟

كی:سبز رنگه و تو شیشه ی سفیدم هست

رها:چه اطلاعات دقیقی خیلی سود بردیم

بچه ها دو ساعت مشغول گشتن محوطه بودن و كی هم داشت ذهن آدما را میخوند

الیكا:ما هیچی پیدا نمیكنیم ،بی فایده است

كی:دیگه لازم نیست اونو قبلا بردا تو مركز تحقیقات

رها پس بیاین بریم

بچه ها باشه همه نشستن پشت رها

كی صبر كن اینا را به حالت اولشون در آرم

كی چشماشو بست و زمان را دوباره راه انداخت

see you later


[ چهارشنبه 15 شهریور 1391 ] [ 03:20 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


سلام منم الیکا...من الان اینجا نویسنده ام و خیلی هم خوشحالم.

یه کمکی کنید بهم بگید تو این وب از چی بیشتر بذارم؟

1.عکس

2.آهنگ

3.کلیپ

4.داستان



[ سه شنبه 14 شهریور 1391 ] [ 01:37 ب.ظ ] [ الیكا ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

آوازک